دلنوشته ای برای فرانک فرید (ایپک)

24 09 2011

دلنوشته ای برای فرانک فرید (ایپک)
پریناز صادقی
مدرسه فمینیستی: شعر «کوچه» فریدون مشیری را از همان پانزده سالگی از حفظ بودم؛ چه شعر زیبا و لطیفی. ترجمه ی تورکی همین شعر را به مناسبت چهلمین روز درگذشت شاعر در «آدینه» خواندم و دلبستگی ام به «کوچه» بیشتر شد و از طرفی هم راز نهفته ی زبان مادری ام را که سال ها از من دریغ شده بود، درک کردم. کنار ترجمه، نام فرانک فرید (ایپک) به چشم می خورد. آنقدر ترجمه را خواندم که از حفظ شدم.

چندین سال بعد در بزرگداشت آقای رحمانی خیاوی در تالار اقبال آذر تبریز بود که مجری، نام فرانک فرید را بر زبان آورد و از وی خواست تا بالای سن برود و شعری بخواند. خیلی کنجکاو بودم تا «ایپک» را ببینم… یکی از غزل هایش را خواند:

گله جکسن گلیشین له گولوش اول قاش قاباغیمدا
باخاجاقسان باخیشینلا یاش آخیت گؤز بولاغیمدا
بیر عؤمور حسرتی چکدیم بونا دیسین گلیشین ده
اؤپه جکسن ائله اؤپ کی یئری قالسین یاناغیمدا

هنوز بیت دوم به تمامی از لبان اش جاری نشده بود که صدای تشویق حضار برای چند دقیقه سالن را به لرزه درآورد تا بقیه شعر به پایان رسید… این غزل عاشقانه چنان در روح و جانم نقش بست که تا مدت ها همان دو بیت را ناخودآگاه تکرار می کردم. چقدر مسرور و مملو از افتخار بودم که زبان مادری ام تورکی است و می توانستم این شعر را بخوانم و به تمامی درک کنم. غزلی که مثل «بهجت آباد خاطره سی» سروده ی استاد شهریار برایم دلنشین بود، تا آن جا که تصور می کنم حتا اگر فردی تنها و تنها به خاطر خواندن و درک این دو غزل، زبان تورکی را بیاموزد، ارزش اش را خواهد داشت.

در پایان همان برنامه بود که نزدیک رفتم تا «ایپک» را شخصا ملاقات کنم. همان وقت بود که با تو، «اپیک» روبرو شدم، و تو را چنان صمیمی و بی ریا یافتم که امروز هم به رغم وجود فاصله ی سنی زیاد به خود جرأت می دهم تا «شما» را «تو» خطاب کنم…

تو که در تبریز به دنیا آمدی و بزرگ شدی و شعر گفتی و هنوز در تبریز بسر می بری و در تبریز هم خواهی ماند، چه بخواهی و چه نخواهی، چون پیش از هر رفتنی، نرفتنی شدی.

چقدر دوست داشتم که در همان ملاقات نخست، شماره و آدرسی از تو بگیرم و باز هم ببینمت… در هر محفل ادبی همیشه چشمانم به دنبال تو می گشت؛ وقتی می دیدمت خوشحال می شدم و اعتماد به نفس ام بیشتر می شد… چرا که همیشه هوای جوانتر ها را داشتی.

چند سال بعد در روزنامه خبری دیدم مبنی بر برگزاری کنگره علمی-فرهنگی زنان که تو دبیر و برگزار کننده ی آن بودی. با خوشحالی تمام در آن روز سرد زمستانی، خود را ساعتی قبل از شروع مراسم به تالار رساندم؛ و بدین ترتیب متوجه شدم که 8 مارس سال 83 به همت تو در شهر به صورتی گسترده برگزار شد.

هر از گاهی نامت را در اینترنت جستجو می کردم و هر بار مصاحبه، مقاله یا نوشته ای به قلمت می یافتم و می خواندم… کتاب های شعرت را همین اواخر دیدم. اشعار کوتاه ات را برای دوستان اس. ام. اس. می زدم و به همان آشنایی کوتاهی که با تو داشتم به خود می بالیدم.

… تا این که خبر دستگیری ات را خواندم و شوکه شدم و خبر ضرب و… (حتا از نوشتن آن هم گریه ام می گیرد)… و هم اکنون در جایی هستی که روزگاری در آمفی تئاتر آن جا برای زنان، مراسم 8 مارس را مجری گری کردی. و دریغ، دریغ کسی که می توانست دریافت کننده ی جوایز متعدد ادبی و حقوق بشری باشد در جایی است که «زندان» نامیده می شود. آخر به چه جرمی؟

… زندگی نامه ات را در سایت ها خواندم و تازه فهمیدم که چقدر تو را کم شناخته بودم. و این چنین شد که هر روز «فرانک فرید آزاد شد» را در صفحه جستجوگر اینترنت تایپ می کنم تا..

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: